با درود بر
وبلاگ گردها و اینترنت بازها و به خصوص هنرمند ها و هنر دوستا و غیره و ذالک...
برای معرفی این وبلاگ بایستی بگویم که ، همون طور که از اسمش بر میاد مربوط به هنره اونم هنر ملی . البته بیشتر درباره تئاتر (نمایش ) صحبت می شود . چرا که من دانشجوی تئاتر هستم و علاقه بسیاری به آن دارم. اما درباره دیگر هنرها اگر مطالب مفید بدستم رسید، حتما می گذارم. درباره تخلص م باید بگویم که به خاطر عشق بسیار به غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد) نام مستعار ( گوهر مريد) را برگزیدم.
بعد از این همه حرفها می خواهم وبلاگم رو با یک شوخی جدی آغاز می کنم . امروزه روز که دانشمندان و ادبا و فضلا تز می دن که در ابیات مولانا از فيزيك کوانتوم بحث شده است. ما هم آمدیم خودمان را وارده این جرگه کرده و بگوییم که عمر خیام درباره هفت هنر (نه هشت هنر (حتی سینما هم )) بحث کرده و تفکرات فرافکنانه و فرا اندیشانه و ... خود را به رخ دیگران بکشیم.
هنر اول : رقص ( البته با سانسور بایستی بگوییم حرکات موزون ، که البته برای ما ایرانی ها جیییییزززه)
تا دست بر اتفاق بر هم نزنیم
پایی (پاییز) ز نشاط بر سر غم نزنیم
خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح
کاين صبح بسی دمد که ما دم نزنیم
هنر دوم : نقاشی
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب خانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
هنر سوم : موسیقی
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است
هر چند در احــوال جــهان می نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
بر ساز ترانه ای و پیش آور می
کافکند به خاک صد هزاران جم و کی
ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی
هنر چهارم : معماری
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
هنر پنجم : مجسمه سازی
بر کوزه گری پرير کردم گذری
از خاک همی نمود هر دم هنری
من ديدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری
هنرششم: تئاتر ( قابل توجه خوانندگان کتاب تئاتر و اضطراب بشر)
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود
ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
و هنرهفتم: سینما
اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم
فانوس خـيال از او مـثالی دانیم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چـون صوريم کاندر او گردانيم
هنر هشتم: ادبیات ( می دونم این جز هفت هنر نیست ولی چون) :
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز(برون)
گفتند فسانه ای و در خواب (در خاک) شدند
نظر هم ندادی اصلاً مهم نیست